تبليغاتX
میرحسین موسوی
شکارگاه دل
 
   
     
 
 
  برای دیدن باقی عکسها به ادامه مطلب یه سری بزنید

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم ادامه مطلب ... | 
 
 
 

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

 به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی



دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
  و یک ذره احساس محبت و عشق در وجودش نیست  اوکه باید بخواند نمی فهمد عشق چیست ، شکستن یه قلب چه دردیست دردناک آری او که باید بخواند دیگر لایق این دفتر و نوشته های دلتنگیم  نیست......

پرسيد:

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است.

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

با گریه میگم که دلم

با خنده میگی که چی بود

با گریه میگم که عاشق

میگی میدونستم چی بود

با گریه میگم که یه عمر

با خنده میگی که چی شد

با گریه میگم که حروم:تلف شده به پایتون

میگی با با حروم نشد

با گریه میگم که چرا

میگی چون خندون کرد مرا

با گریه میگم که چرا

با خنده میگی چی چرا

با گریه میگم چرا رفتی از پیشم:غریبه رو ترجیح دادی به این دلم

میگی واسه پر کردن علافی هام

با گریه میگم مگه من

با خنده میگی چی بودی

با گریه میگم وسیله: واسه پر کردن همه علافی هات

میگی ببخش

با گریه میگم که چرا

میگی نفهمیدم تورا

با گریه میگم بر بگرد: بیشتر از این تو دور نشو

با خنده میگی که نرفته بودم

با گریه میگم که دوری ها چی بود

میگی بهونه واسه خود کشی

با گریه میگم اگر تو خود کشی: هیچ میدونی که این منم میکشی

با خنده میکنی سوکتی قشنگ

با گریه میگم بکنم التماس

با خنده میگی بهر چی التماس

با گریه میگم حالا که امدی:دیگه نذار تنها بشم دوباره

با خنده میگی که نکن تو گریه

دوست داشتم :دوست دارم :میمونم باهات همیشه

با خنده فریاد میکنم ای خدا :باز نکنی دلها رو از هم جدا

عشقی که افتاده درون دلم:باز نبینم که شده از من جدا

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

میخوام برم رهات کنم                              دل دیونم نمیخواد

عادت کرده به چشم تو                             دوری از تو نمیخواد

میخوام برم دوری کنم                              از تو و هر کی مثل توست

ولی وقتی پلک میزنم                               تمام دنیام مال توست

هر چی سرم میاد بیار                              جیک منم در نمیاد

میخوای بری با هر کسی                          برو صدام در نمیاد

امیدوارم دق بکنم                                   از دست تو بی معرفت

تا شاید باورت بشه                                  که چقدر دوستت دارم

خوب بودی اما بد شدی                            نمیدونم با چه دلیل

با من بودی و رد شدی                             نمیدونم با چه دلیل

میخوام که از تو رد بشم                           اما نمیشه به خدا

یادم دادی عاشقی رو                               اما بدون انتها

حالا که میخوام رد بشم                            از تو و چشمات نمیشه

باید بسازم با غمت                                  با همه سرد بودنت

اخ داره باورم میشه                                 نبودنت ...نداشتنت...

امیدوارم روزی بیاد                                که چشمامو بسته باشم

زیر یه کوله بار خاک                              از غم تو مرده باشم

اون روز برو هر جا میخوا                       راحت باش با هر کی میخوای

اما تو رو جون دلت                                 تو رو جون هر کی میخوای

دعا بکن من نباشم

اون روزی که دلت "دل دیونه ام رو نمیخواد

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

دوباره آشتی کنم؟

 

ولی دلم چه می شود

که غصه دار مانده است

سلام ساده اش هنوز

بی جواب مانده است

 

خود تو گفته ای

دلت برای دیدن دلم

دوباره پر نمی زند

و چشم های تو

به کوچه های خشک و خالی دلم

که مانده بی ستاره سر نمی زند

 

قبول می کنم اگر که قول می دهی

دل مرا به قهر متهم نمی کنی

و از تمام نمره های خوب توی دفترم

دو نمره کم نمی کنی!

من نه آن مرداب در یکجا اسیرم

نه خورشیدی که هر مغرب بمیرم

نه پروانه که با شمعی بسوزم

بگردم گرد او تا گر بگیرم

                                                 تو نه آنی که دریابی بهارم

                                               نه آن یاری که بنشینی کنارم

                                                   نمانی تا بزرگی بخشیم تو

                                           روی زینجا که گردانی تو خوارم

چو مجنونم که در چشمت اسیرم

اشارت گر کنی نزدت بمیرم

همین خواهم که گردانی بهارم

به یک لحظه نشینی در کنارم

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
  برای دیدین باقی عکسها بر روی ادامه مطلب بروید

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم ادامه مطلب ... | 
 
 
 

Click for Full Size View

غم و غصه ها مو بشنو

تا شاید دلت بسوزه

تا ببینی که دیونه ات

چه روزا رو گذرونده

Click for Full Size View

تو دلت جایی نداشتم

تو دلم جایی نذاشتی

پر بودم از عشق با تو

از دلم خبر نداشتی

خیلی سخت بود گریه هایم

که تو اصلا نمیدیدی

پر زدم هر روز و هر شب

اما تو پرهامو چیدی

تو خیالم که تو بودی

توی خواب و تو بیداری

سر سزده هر روز و هر شب

توی خوابم که تو بودی

حالا چی شده که میخوای

بری تنهام بذاری

حق داری چون از دل من

هیچ موقع خبر نداشتی

رفتی و توی تموم

غصه ها تنهام گذاشتی

نه تونستم که بمونم

نه تونستم که بمیرم

جز غم و غصه درونم

هیچ کاری نمیتونستم

کاش میدیدی وقتی رفتی

چطوری بال و پرم سوخت

توی اوج با تو بودن

ناگهان همه چیزم سوخت

همه گفتن که دیونست

گریه هاش همه بهونست

همه خوشی هاش گذشته

حالا مجنونی دیونست

فکر نمیکردم که این جور

قصمون تموم بشه یار

تو میرفتی و میگفتم

فقط من خدانگهدار

Click for Full Size View

ارزوم هر روز و شب

این بوده که بر بگردی

تا شاید که باز دوباره

دوتا دستتا و بگیرم

حرفهای دلم زیاده

اما فرصتم چه اندک

ولی از ته دلم باز

میکنم ارزویی تک

دوتا دستتا رو ندارم

اما شادم که تو باشی

هر لحظه با هر که هستی

امیدوارم شاد باشی

Click for Full Size View

.....

.....

 

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

كهنه فروش داد ميزنه چراغ شكسته ميخريم ...... كفشاي پاره ميخريم ... ..اسباب كهنه ميخريم ... بي اختيار داد ميزنم : كهنه فروش قلب شكسته ميخري؟؟؟؟

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره . يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم . يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره . يادمون باشه اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم

غروب زيباست نه به زيبايي حقيقت حقيقت تلخ است به تلخي جدايي جدايي سخت است نه به سختي انتظار

 

از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم... من آمده بودم كه تا مرز رسيدن... همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم ... تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم.... شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم

 

براي دلتنگي هيچ بهانه اي نيست ! براي گريه ديگر شانه اي نيست ! ميدانم که فراموشم کردي زود !از من گذشتي گلايه اي نيست

 

 جای دسته گلی كه فردا بر قبرم نصار می كنی امروز با شاخه گلی كوچك يادم كن به جای سيل اشكی كه فردا بر مزارم می ريزی امروز با تبسمی شاد يادم كن

 

عشق يعني بي وفايي هاي يار عشق يعني دل شکستنهاي يار عشق يعني جان را به راهش سوختن عشق يعني چشم را به راهش سوختن عشق يعني جرعه اي از يک نگاه عشق يعني برق چشماني سياه عشق يعني طاعت جان افرين عشق يعني بوسه بر خاک و زمين

 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين منو عشق تو فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست گفتي کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من شعله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

 

آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواست که دلتنگ بميريم

 

مهم نيست درياچه اي وسيع باشي يا برکه اي کوچک اگر زلال باشي اسمان در تو پيداست

 

دريا باش که اگر کسي سنگ به سويت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوي

 

قلب آدما مثل يه جزيره ي دور افتاده مي مونه .. اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره مي ذاره مهم نيست . مهم اون كسي كه هيچوقت جزيره رو ترك نمي كنه

 

سكوتم را به باران هديه كردم//، تمام زندگي را گريه كردم//، نبودي در فراق شانه هايت// به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 

اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي رنگين کمان من

 

در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند((دوستت دارم)) دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم دوست دارم

 

زغم كسي هلاكم كه زمن خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
  Click for Full Size View  
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

 

 مگه میشه یه پرنده...بمونه بی آب و دونه؟؟؟

 

مگه میشه که قناری...توی بغض آواز بخونه؟؟؟

 

اگه تو بری ز پیشم...من همون قناری میشم...

 

که تو بغض و گریه هاشم میگه...میخوام با تو باشم..

 

مگه میشه که ستاره...توی آسمون نباشه؟؟؟

 

یا گلی به خاطراتم...عطر یاد تو نپاشه؟؟؟

 

اگه تو بری ز پیشم...من همون ستاره میشم...

 

که تو هفتا آسمونم...نمیخوام بی تو بمونم..

 

مگه میشه ماهیارو...بگیریم از آب چشمه؟؟؟

 

یا گلای باغ عشق و بذاریم یه عمری تشنه؟؟؟

 

اگه تو بری ز پیشم...من همون ماهیه میشم

 

که بدون آب و دریا...میمیرم بی کس و تنها..

 

مگه میشه گلدونارو...بذاریم تو حسرت آب؟؟؟

 

یا شب قشنگ عاشق...بمونه بی نور مهتاب؟؟؟

 

اگه تو بری ز پیشم...من همون گلدونه میشم..

 

که واسه یه قطره ی آب...میکشم حسرت توی خواب...

گفتم نرو پر پر ميشم ....

 

گفتي مي خوام رها باشم ....

 

گفتم آخه عاشق شدم ....

 

گفتي ميخوام تنها باشم ....

 

گفتم دلم .....

 

گفتي بسوز ......

 

گفتم يه عمري باز هنوز ....

 

گفتم پس عمرم چي ميشه ....

 

گفتي هدر شد شب روز ....

 

واي دلم..م..م..م..م.

 

گفتم آخه داغون ميشم ....

 

گفتي به من خوش ميگذره ....

 

گفتم بيا چشمام به تو ....

 

گفتي آخه کي ميخره ....

 

گفتم منو جنس ميبيني ....

 

گفتي آره بي قيمتي ....

 

گفتم يه روز تنها ميشي ....

 

با من نکن بي حرمتي ....

 

گفتم صدام مي گيره باز ....

 

گفتي به درد بسوز بساز ....

 

گفتم حالا که پير شدم ....

 

گفتي که از تو سير شدم ....

 

گفتم تمنا ميکنم ....

 

گفتي ميخوام خوردت کنم ....

 

گفتم بيا نشکن دلو ....

 

گفتي فراموش کن منو...

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی بر خوردهای سرد را...

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

عشق ميان دو فرد طي چندين مرحله متفاوت تكامل مي يابد كه به منظور بقاي عشق هر كدام ازاين مراحل اهميت خاص خود را دارا ميباشد اين مراحل شامل:

مجذوب شدن، دلربايي، هوس (اشتياق مفرط)، صميميت و تعهد است:

1- مرحله مجذوب شدن واكنش مثبت نسبت به يك شخص است كه خود به دو مرحله تقسيم بندي ميگردد:

* مجذوب شدن فيزيكي: هنگامي روي مي دهد كه جسم شما نسبت به يك شخص از خود واكنش نشان ميدهد. واكنشهايي همچون: افزايش ضربان قلب، افزايش درجه حرارت بدن، تعريق كف دستها و دلهرگي. اين مرحله سطحي ترين و ابتدايي ترين مرحله عشق ميباشد اما در عين حال يكي از قدرتمند ترين عوامل است.

* مجذوب شدن عاطفي: هنگامي كه اوضاع و احوال مساعد و مطلوب باشد شكل ميگيرد. پس از آنكه شما از لحاظ فيزيكي مجذوب شخصي گرديد سپس باب گفتگو را با وي خواهيد گشود و اگر متوجه شديد كه اشتراكاتي با يكديگر دارا ميباشيد از قبيل سرگرميها، طرز تفكر، ايدئولوژي، شغل، تحصيلات، علايق و ديگر زمينه هاي مشترك سپس از لحاظ احساسي مجذوب يكديگر خواهيد گشت.

همچنين مجذوب شدن از لحاظ عاطفي حتي ميتواند در فقدان مجذوب شدن از لحاظ فيزيكي نيز به وقوع بپيوندد. در اين صورت پيوند و رابطه مستحكم تري ممكن است ميان دو فرد ملاقات كننده پديد آيد. زيرا پيشداوريها و پيش فرضهاي مبتني بر ظاهر فيزيكي ديگر وجود نخواهند داشت.


2-دلربايي
در اصل به عمل تلاش براي تاثيرگذاري و جلب توجه و نظر فردي ديگر توسط توجه متقابل و اهداي هدايا و غيره اطلاق ميگردد. دلربايي نيز دو قسم است:

دلربايي خودخواهانه و دلربايي غير خودخواهانه و با خلوص نيت.

دلربايي خود خواهانه: هنگامي روي ميدهد كه شما اقدام به اعمال رمانتيك ميزنيد صرفا بمنظور منفعت شخصيي خودتان. مانند هديه دادن براي تحت تاثير قرار دادن شريك خود. در واقع شما دلربايي را بعنوان يك آلت و به عنوان معامله بكار ميبريد.

دلربايي خالصانه:هنگامي روي ميدهد كه شما تنها براي دلخوشي و لذت شريكتان دست به اعمال رمانتيك ميزنيد. شما نيز تنها از خوشحالي و لذت شريك خود ابراز خوشنودي ميكنيد.

دلربايي (و يا عشق) خودخواهانه خيلي زود به سردي گراييده و زايل ميگردد. اما دلربايي ( و يا عشق) عاري از هر گونه خودخواهي تداوم خواهد يافت. از آنجايي كه دلربايي و رمانتيك بودن يك عمل ميباشد بسياري از افراد كه مدت زيادي را با يكديگر گذرانده اند آن را به دست فراموشي ميسپارند اما با تلاش آگاهانه قادر خواهند بود شعله هاي آن را مجددا افروخته سازند.


3- مرحله هوس(اشتياق مفرط)
آرزوي داشتن فردي، تا آن حد كه جدايي از آن فرد غير ممكن ميگردد. اين هنگامي است كه رابطه احساسي مبدل به رابطه فيزيكي ميگردد. اين مرحله بسيار حائز اهميت است. اين مرحله لحظه اي است كه رابطه به يك دو راهي منشعب ميگردد كه دو فرد ميبايد يكي از آن دو راه را براي ادامه مسير برگزينند: يك راه كه به تباهي مي انجامد و مسير ديگر كه به مرحله والاتر منتهي ميگردد.


4- مرحله صميميت
به يك ارتباط تنگاتنگ و بسيار نزديك اطلاق ميگردد. دو فرد افكار، عقايد، احساسات و روياهايشان را با يكديگر قسمت ميكنند. در يك صميمت حقيقي چيزي براي پنهان ساختن از يكديگر وجود نخواهد داشت. صميميت يك پديده ناگهاني نبوده بلكه يك روند تدريجي و پيشرونده ميباشد كه هيچگاه متوقف نميگردد. هرگاه صميميت در يك رابطه وجود نداشته باشد ممكن است آن رابطه براي مدتي دوام بياورد اما هميشگي نخواهد بود.


5- مرحله تعهد
به التزام براي صادق و وفادار ماندن به همسر خود در سراسر سختيها و خوشيهاي زندگي اطلاق ميگردد. اگر شما قادر بوده ايد تا اين مرحله از عشق پيشروي كنيد پس چرا ميخواهيد به همه چيز پشت پا بزنيد؟ به يكديگر گوش دهيد، با يكديگر سازش كنيد و به خاطر داشته باشيد كه براي دستيابي به اين مرحله و موفقيت مسير دشواري را پيموده ايد. بنابراين قدر جايگاه خود را بدانيد.


 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
  کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.



روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.



یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم
 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

1- هميشه نسبت به هم مؤدب باشيد، اين کار بسيار آسان است و در کيفيّت روابط‌‌تان تفاوت چشم‌گيري ايجاد مي‌کند.



2- زماني که براي نخستين بار همسرتان را ديديد و عاشقش شديد را به ياد بياوريد و نامه عاشقانه‌اي برايش بنويسيد و طي آن جزئيات آن خاطره را برايش بازسازي نماييد.


3- داخل اتومبيل همسرتان يادداشتي بگذاريد که روي آن نوشته شده : «عشق توست که چرخ‌هاي دنيا را مي‌چرخاند».



4- وقتي در هواي سرد با هم قدم مي‌زنيد کت‌تان را درآورده و بر روي شانه‌هايش بيندازيد.



5- به او بگوييد با تمام افرادي که تاکنون ديده‌ايد تفاوت چشم‌گيري دارد. اين موضوع در روابط‌تان تحوّل شگفت‌انگيزي به وجود خواهد آورد.
(يک زن خوب، الهام‌بخش مرد است. يک زن فوق‌العاده، نظر مرد را جلب مي‌کند، يک زن زيبا، مرد را شيفته خود مي‌کند. يک زن دل‌سوز، قلب مرد را مي‌ربايد...)


6- به پاس قدرداني از زحماتش، دستش را ببوسيد.



7- فکر کنيد که ديگر محبوب‌تان را نخواهيد ديد و پس از آن نامه عاشقانه بلندبالايي برايش بنويسيد و به او بگوييد او و عشقش براي شما چه معنا و جايگاهي دارد.



8- در کمد لباس‌هايش عطر بپاشيد.


9- اگر دلتان مي‌خواهد احساساتي برخورد کند، شما نيز با او احساساتي‌تر باشيد.



10- زمان، دل‌هاي شکسته را درمان مي‌کند!



11- به نقطه ضعف‌هاي همسرتان پي ‌ببريد و زماني که بين شما مشکلي پيش مي‌آيد، انگشت روي آنها نگذاريد.



12- دفترچه‌اي از حوادث جالبي که برايتان رخ داده است درست کنيد و زماني که او نياز به کمي تجديد روحيه و تفريح دارد آن را در اختيارش بگذاريد.



13- همين امشب به هنگام صرف شام در دهان همسرتان لقمه بگذاريد.

 

14- با او مانند يک انسان رفتار کنيد نه يک شيء.

 

15- با او به عنوان مهم‌ترين شخصيّت دنيا برخورد کنيد.

(در صورتي که با افرادي که دوستشان داريد هم‌دردي کنيد، آنها بيشتر مجذوب شما مي‌شوند).


16- براي حفظ سلامتي‌اش از هيچ‌کاري دريغ نکنيد.



17- وقتي روز بدي را پشت سر گذاشته‌ايد سرتان را روي شانه‌هاي او بگذاريد و يک دل سير گريه کنيد.



18- با همديگر از فرزندانتان مراقبت کنيد.



19- هرگاه مي‌خواهد از خانه خارج شود تا جلوي در خانه دنبالش رفته و او را بدرقه کنيد.



20- هرگاه يک مشاجره لفظي بين شما پيش آمد زود همه چيز را فراموش کنيد.

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
   

دلم گرفته اسمون نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده
حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدن یه کوله بار شب بسم
دلم گرفته اسمون یه کم منو حوصله کن
نگو که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم
اهای زمین یه لحظه تو نفس نزن
تا اروم بگیره یه ادم شکسته تن

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو یک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قیامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازیچه باد مثل یه بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خیلی دیر شناختم وقتی که تموم شدم
با یه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دستام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می دیدم
تا رسیدم به تو افسوس به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چیزی که نیست شدروی دریا خونه ساخت

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

نمیدونم باید خودمو نفرین کنم که فریب چشمای تو رو خوردم

یا

 خدا رو شکر کنم که نگاهم به نگاهت افتاد

و حالا یک دل نه صد دل عاشقتم

 

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

کاش وقتی میرفتی .....

کاش وقتی منو از یاد بردی....

کاش وقتی دست منو رها کردی....

کاش وقتی منو پشت سرت گذاشتی...

بر میگشتی میدیدی که منو توی چه غربتی رها کردی و چقدر بی تو تنها شدم ...

ولی بازم دوستت دارم خیلی زیاد ....

زیادتر از اونی که فکرشو بکنی

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی

  آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه بر هم نزنم تا ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

بالاخره رسید اون روزی که باید می رسید ، اون روزی که منتظرش بودیم !

یادته گفتم یه گل پیدا کردم ؟! یه گل خوشبو ! یه گل زیبا !

اون گل رو خدا بهم هدیه داده بود ... مدتی که گذشت دیدم فراتر از یه گل خوشبوست !

آسمونیه ... از جنس فرشته های خدا !

پاک و مهربون ! صادق و بی ریا ! عاشق ... عاشق ... عاشق ... !

با آسمونی همراه شدیم تو تموم کوچه پس کوچه های زندگی ...

تو تموم خیابون های این روزگار ...

خواستیم که بمونیم با هم ! سخت بود اما همراه شدیم ...

قصدمان بودن و ماندن بود ...عهدی بستیم استوار و مقدس ...

آنقدر که آوازه اش مانند عطر دلنشینت همه جا پیچید و من با عطرت لحظه ها را زندگی کردم!

روزها را شب و شبها را به روز رساندیم تا به همدلی و یک دلی برسیم به یکی شدن !

روزهای سختی را پشت سر گذاشتیم ... گرچه روزهایی که پیش رو داریم

سخت تر از گذشته است ، اما لذت باهم بودنمان شیرین و آرام بخش تر از

این سختی ها و دشواری هاست ! مگه نه ؟

بالاخره امروز رسید گرچه قرن ها بر ما گذشت،خصوصا بر تو ! اما رسید در عین ناباوری!

امروز بعد از مدتها دروازه های دلکده ام را به رویت باز کردم تا به سان گذشته با

زبون بی زبونی با همون نگاههای دزدکی اما عمیق بگم :

دوستت دارم آسمونی ... با تو خواهم ماند تا بی نهایت زندگی !

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
 

سپاس می گزارم عقدی را که در آسمانها بسته شده است

هم اکنون بر زمین پدیدارخواهد شد

این جفت یکی خواهد شد از الان تا اَبدالآباد.

 
 
   |    نوشته شده توسط صالح تقوی مقدم
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور